حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

فرنی خور من

اغاز 6 ماهگی وقتش بود که اولین غذای زمینی تو بخوری این غذا یه نوع فرنی بدون شیر بود کلی با ذوق و شوق می خوردی ودر نهایتوقتی دیدی کاسه خالیه و تموم شده اونو شوت کردی و شکوندی و فقط همون روزا بود که به قاشق حمله می کردی و هیچ چیز ته بشقابت باقی نمی موند           ...
5 مهر 1392

یک ماهه شدی

دوران نوزادی تو به اتمام رسید و حالا یک شیرخواره کوچولو هستی ومن هم دوران نقاهت بعد از زایمان رو سرکردم که پر بود از دردها و فکر و خیال و مهمون و اموزش بچه داری و... برای همین نتونستم توی این مدت اون جوری که دلم میخواست باهات ارتباط برقرار کنم راستش برام یه موجود عجیب و غریب بودی گاهی مدت ها بهت خیره می شدم باورم نمی شد که تو میوه دل منی باورم نمی شد که نه ماه این تو بودی که توی دل من بودی اون حرکت ها ضربه و چرخش ها کار توی فسقلی بود خلاصه باید اعتراف کنم که مادر بودن کار خیلی سختیه نگه داری از تو یه عالمه دقت و ظرافت میخواد تقریبا تمام وقتمو پر کردی توی این ماه برای خوابوندن تو متوسل به یک رو...
3 بهمن 1391

من به دنیا اومدم

امیر علی خان نامدار من دوشنبه شب ساعت یازده و ده دقیقه شب با وزن 3500 و قد 50 به دنیا اومدی مامان از ساعت هشت روز قبل درد داشت ولی کسی باور نمی کرد که وقت اومدن تویه هر چند من از این تعجیل خیلی خوشحالم حسابی من را سرگرم خودت کردی حتی فرصت نمی کنم بیام و برات از این روز های قشنگ و البته خیلی سخت بنویسم اما  حرف های زیادی برای گفتن دارم از احساساتم از سختی های رسیدگی به تو و از طعم مادر شدن و احساس سبکی که به خاطر بخشیده شدن گناهام به واسطه تو دارم خلاصه . . . . . کمی از خودت بگم روز های اول که قیافت برای همه خیلی مهم بود مخصوصا رنگ چشمات اصلا معلوم نبود شکل کی هس...
4 دی 1391
1